تبليغاتX
شعرهای عاشقانه

شعرهای عاشقانه

بنام آنکه هستی را باعشق آفرید

 

بنام خالق یکتا

قلم در میان انگشتانم ورق در روی میز...

حيرت من وقتي به پايان مي رسد كه ديگر آسماني بالاي سرم نباشد .قلبم هنگامي از تپش باز مي ايستد كه ديگر تو روبرويم ننشسته باشي .دستهايم آنگاه از نوشتن باز مي ماند كه از ديدن چشمهايت محروم باشم.وقتي آسمان هست و تو هستي و چشمهايت همچنان بهانه هاي زنده ماندن و زندگي كردن فراوانند . فراوانتر از قطره هاي باران بهاري،گاهي ابرهاي كبود و سياه راه را بر من مي بندند و نمي گذارند دستم به خورشيد برسد. گاهي پاهايم را توان راه رفتن نيست و هيچ جاده اي را روبروی خود نمي بينم.گاهي همه جا دوزخ است ،حتي كوچه باريكي كه در آن به دنيا آمدم،حتي دفتري كه دلتنگي هايم را در آن مشق مي كنم.دلتنگي من وقتي به پايان مي رسد كه بهشت گم شده ام از آسمان فرود آید و اتاقم از عطر ياسهاي سپيد پر شود .آن روز آنقدر بزرگ مي شوم كه در اين جامه هاي تنگ زميني نمي گنجم و اين خيابانها و دشتها و درياها برايم حقير مي شوند. دلتنگي من وقتي به شادي مبدل مي شود كه از خودم جدا شوم و فرسنگها فاصله بگريم و به تو که همان بهشت گمشده ي من هستی برسم

 

روز به تو رسیدن روز طلوع من بود

تکرار یک دوباره با تو یکی شدن بود

روز تولد عشق میلاد قلب من بود

روز تو رو شناختن فصل یکی شدن بود

پرنده بود و پرواز یه آسمون دلباز

من بودم و یه آواز برای با تو پرواز

نیاز با تو رفتن آغاز یک سفر شد

پایان هجرت من با قلب دربدر شد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 15:16  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

دلم گرفته

اره بازم دلم گرفته ، واسه این که از این دنیایه نکبت بار خسته شدم . دنیایی که همه از رفاقت دم می زنند ولی نارفیقی بیش نیستند . دنیایی که همه به هم دروغ می گن حتی والدین به فرزندان خود ، از دنیایی که  انسانها امروز عاشق میشن و فردا ......... آری دلم از این همه کسافت خسته است . از این همه نابرابری از این همه ظلم از این که به کسی که دوستش داری نمیتونی برسی ازاین که همیشه چشمام پر اشک باشه از این که حسرت چیزی رو بکشم که هیچ وقت نداشته ام و هرگز هم نمی توانم داشته باشم و از خیلی چیزهایی که اگربخواهم بنویسم  حتی قلم نیز به گریه خواهد افتاد .

 

اون که از رفاقت و مردونگی دم میزنه

بی امان از پشت سرخنجر به آدم میزنه
خط باطل می کشه رو شوق
و سر مستی تو
میدوزه چشم طمع
بر همه ی هستی تو
ای خدا قلب آدمها
مثل سرابه
یا عطا کن چاره یا مردن ثوابه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:49  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

به تو می انديشم

فصل زندگی ام را با عشقت آغاز کردم و در دوران جوانی به زیبایی و پاکیت ایمان آوردم

یافتم تورا با تمام عظمتت ، یافتم تورا در تنهاییم ، یافتم  تورا برای تسکین غمهایم و اینک

صبحگاهان که چشمانم را می گشايم تا روزی ديگر را شروع کنم ، در آن لحظه به تو

می انديشم . وقتی که دستانم را برای مناجات با خدای خويش به سوی آسمان می برم 

حتی در آن لحظه نيز به تو می انديشم . در نگاهای خسته مردمان در دستان گرم دوستان

درصدای زيبای مادرم ، در بهاران که شکوفه ها را به نظاره می نشينم ، حتی در آن لحظه

هم به تو می انديشم . وقتی که شبنم باران به روی ديدگانم می چکد ، در آن لحظه قلبم پر

از ياد تو می شود. حتی وقتی که در هياهوی کار لحظه ای از يادم غافل می شوی من در

آن لحظه نيز به تو می اندیشم . شبها که آرامش و تاريکی همه ی دنيا را با سياهيش پر

می کند من خانه ی دلم را با ياد تو روشن می سازم . حتی اگر روزی رسد که ديگر به من

نينديشی بازهم من به عشق تو و رويای با تو بودن خواهم انديشيد .


اي سرا پا همه خوبي تک و تنها به تو مي انديشم
همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم
تو بدان اين را . تنها تو بدان
تو بمان با من . تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند
من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي ست
اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 9:10  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

بنام آنکه آفرید مرا تا دوست بدارم تو را

سلام به همه ی دوستان ، سال نو را به همه ی دوستان تبریک عرض

می کنم.امید وارم که زیر سایه لطف پروردگارسالی پر از برکت و شادی

را به همراه داشته باشید. امروز می خوام آپ کنم به همین خاطراولین

آپ سال 85 را با حافظ شروع می کنم. در ضمن واسه وبلاگم یه اسم

انتخاب کردم ( مکتب عشق ) امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد.

 

اشک

ديدی ای دل که غم عشق دگرباره چه کرد

چون بشد دلبرو با يار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگيخت

آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد

اشک من رنگ شفق يافت ز بی مهری يار

طالع بی شفقت بين که درين کار چه کرد

ساقيا جام می ده که نگارنده ی غيب

نيست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

آنکه پر نقش زد اين دايره ی مينايی

کس ندانست که در گردش پر کار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 15:51  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

فرياد

فرياد نزن اي عاشق

من صدايت را درون قلب خود مي شنوم

درد را در چهره ي عاشق تو با ذهن خود مي نگرم

فرياد نزن اي عاشق ، فرياد نزن...

بي سبب نيست چنين فريادم

بيگناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط زندگي

هم خودم هم تورو بر باد دادم

بي گناه در دام عشق افتادم

اگر احساسمو مي فهميدي

قلبتو دوباره مي بخشيدي

لحظه ي پايان اين ديدار را

روز آغازي دگر مي ديدي

اگه بيهوده نمي ترسيدم

عشقو آنگونه که هست مي ديدم

شايد اين لحظه ي غمگين وداع

قلبمو دوباره مي بخشيدم

کاش از اين عشق نمي ترسيدم

ما سزاواريم اگر گريانيم

اين چنين خسته و سرگردانيم

ما که دانسته به دام افتاديم

چرا از عاشقي رو گردانيم

وقتي پيمان دل رو مي بستيم

گفته بوديم فقط عاشق هستيم

ولي با عشق نگفتيم هرگز

از دو ايل نا برابر هستيم

نه گناه کاريم نه بي تقصير

منو تو بازيچه ي تقديريم

هر دو در بيراهه ي بي رحم عشق

با دل و احساس خود درگيريم

بيشتر از هميشه دوستت دارم

گرچه از عاشقي و عاشق شدن بيزارم

زير آوار فرو ريخته ي عشق

از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم

تو که همدردي ، مرا ياري بده

به من عاشق ، اميدواري بده

اگر عشق با ما سر ياري نداشت

تو به من قول وفاداري بده

تو به من قول وفاداري بده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 10:57  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

شکسته

اسیرم ، پشت این درهای بسته

ببین با من چه کردی ای شکسته

تو می خواستی که شب و ازم بگیری

اون قدر حتی ، که جای من بمیری

ولی تو عاقبت بازی رو باختی

واسم از عشق یک ويرونه ساختی

می خوام امشب بیاد تو نباشم

مث بارون عاشق بی ادعا شم

دیگه بسه واسم عشق تو داشتن

روی خاک وجودم تورو کاشتن

چه شبهائی که از عشق تو گفتم

چه حرفائی که از مردم شنفتم

می دونستم تو هم نامهربونی

سر عهدی که بستی نمی مونی

بزار دلخسته ای تنها بمونم

که پایان وفا شد مرگ جونم

برو ، حرفی واسه  گفتن ندارم

نمی خوام مهر تو ، تو دل بکارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 9:20  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

خدايا

تنها می دانم که بايد نوشت

که نوشتن مرا آرام کند.

خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!

نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!

خدايا!! خدايا!!

نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...

می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم

خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات

اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟

خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند

ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...

محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...

ای کاش

در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند

به دنيا آمده بودم!

خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی

و تنها دل به همين خوش کرده ام

نا اميدم مکن٬‌ رهايم نکن٬‌ که تنها اميدم تو هستی...

دستم گير و ياريم کن

گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬

هيچ درک نکنم٬ نفهمم...

در دنيای خويش٬ آزادانه...

وای خدايا٬ چه لذتی...

در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...

نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...

بايد پنهان کرد عشق را...

دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد

مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد

و دوباره عاشق شود...

آسمان آبی٬

نسيم بهاری٬

آما دل من غمگين است٬

بهار آمد...

دل من زمستان است٬

تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!

بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 13:0  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

وفا

توي اين دنيا صفا مرده ديگه

صفا ومهر و وفا مرده ديگه
اين زمونه همه چيزش عوض شده
مردي و مردونگي غرض شده
حالا که مرده صفا سرده تنم
ميزنم کاسه ي غم رو ميشکنم
آسمون ابر و بارون نداره
دل وامونده ي من جون نداره
نه محبت نه وفايي نه صفا
خشکه لبهام قطره اي خون نداره
يا ميشه آرزوهام نقش بر آب
يا ميشه قسمت من رنج و عذاب
زندگي لطف و صفايي نداره
زمونه با ما وفايي نداره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 10:59  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

دعا

کاش زندگی لبخند بود . زور دنیا هر کجایی ننگ بود . مثل یک منشور اما بازتر هر کجایی

خالی از نیرنگ بود . مثل یک گل می شکفت و می شکفت هر زمانی لحظه ی پیوند بود .

با نسیمش غنچه ها گل می شدند مهر آن مرهم به روی درد بود . هر کسی در فکر خود

تنها نبود هر بهارش صفحه ای ارژنگ بود . حرف گل بر قلب صحرا می نشست زندگی با

عاطفه همرنگ بود . با نسیمی غصه ها پر می کشید دوستی با زندگی یکرنگ بود . عمر

گل هر چند کوتاه بود اما عشق او لبخند بود .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 10:1  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

 

خوشا آن کس که جانش از تو سوزد چو شمعی پای تو سر بر فروزد خوشا عشق و خوشا

ناکامی عشق خوشا رسوایی و بد نامی عشق خوشا بر جان من هر شام و هر روز همه

درد و همه داغ و همه سوز خوسا عاشق شدن اما جدایی خوشا عشق و نوای بی نوایی

خوشا در سوز عشق سوختن ها ، درون شعله اش افروختن ها چو عاشق از نگارش کام

گیرد چراغ آرزوهایش بمیرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 9:38  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

وقتي عاشقي سيا مست ، با دو تا چشماي گريون
کنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون
فقط اونه که مي دونه ، شب سياه و راه درازه
اون که دلش را باخته ، دنياشم ميخواد ببازه
من همون يه دونه برگم که رسيده وقت مرگم
کي ميدونه شايد تو بگيري دست سردم
شايدم درخت پيرم ، که تو چنگ باد اسيرم
کاشکي تو باشي بهارم ببينم که جون ميگيرم
ببينم عاشقي شادم که به کام دل رسيدم
با دو تا چشماي نازت به خود خدا رسيدم
من مي خوام که سبز باشم تا دوباره پا بگيرم
سراغ تورو تو ابرا از خود خدا بگيرم
اگه تو باشي کنارم ديگه غصه اي ندارم
شعرامو واست مي خونم سر رو شونه هات ميزارم
ميدونم که با تو بودن واسه من فقط يه روياست
ولي روياي قشنگت واسه من تموم دنياست


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 15:38  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

بسم تعالی

سلام ، سلامی به گرمی دلهای عاشق خدمت دوستانی که تو این مدت که من به دلایلی به نوشتن  و آپ وبلاگ تمایل نداشتم به من سر زدن و  بازگشت به بلاگفا را ازم خواستار شدند . به همین دلیل می خوام بازم به نوشتن ادامه دهم تا به  نحوی از زحمات دوستان که مرا از یاد نبردند کمال تشکر را به جا آورم .

 

کینه را کی یادت داد

یادته بهم می گفتی دوستت دارم عزیزم

چی شده حالا ، بهم می گی برو گم شو از پیشم

یادته بهم می گفتی تو بودی که بهم یاد دادی با هر کسی حرف نزنم

گفتی که این کارا یعنی من دارم عهدو می شکنم

یادته بهم می گفتی خوشبخت نمی شه هر کی که خیانت بکنه

گفتی توی عشق خوبه ، آدم حسادت بکنه

حالا می گم عزیزم  کی بود که کینه  را یادت داد

ما رو از هم جدا کرد و به جون همدیگه انداخت

هیچ روزی یادم نمی ره قصه اون رسیدنو

آینه ای که نگا می کرد عاشقی تو و منو

از حسودی نمی تونم دست خدا بسپارمت

می خوام یه بار از ته قلب بازم بگی دوس دارمت

تا قهر می کردم اون روزا تو مهربونتر می شدی

آشتی من که دیر می شد ، تو هم باهام قهر می شدی

اون روزا کم پیش می اومد که منو تنها بذاری

هر چی بهم گفته بودی ، پشت زمان جا بذاری

حالا بهم می گی برو بابا دلت خوشه

کاش بدونی که حرف تو آرزوهامو می کشه

این حرف آخر منه ، یه کم دیگه صبر می کنم

اگر که راستشو نگی ، دیگه باهات قهر می کنم

فوقش می گم بعد یه سال محبت و عشق و شکست

اون کسی رو که من می خوام تو یک جای این دنیا هست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 13:14  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

جدایی

او رفت و مرا در فکری بس عظیم باقی گذاشت بارها از خود پرسیدم که کجای کارم

 اشتباه بود . دلبستن به او که امید لحظه های زندگی ام بود. آیا دوست داشتن انسانی

 دل فریب ، اشتباهم بود .

ای خدا لااقل تو به من بگو کجای کارم اشتباه بود  آیا اعتماد به آدمی پلید به بلندای

سرو که چشمانی خیره کننده به رنگ دریا و به کوچکی مروارید و کدورت مرداب

داشت . آیا دوست داشتن آدمی که از آدمیت بویی نبرده بود به دلیل دوست داشتنم

باید این چنین پشت اين ديوارهای تنهايی و بدون پنجره ، پنجره ای رو به دنيا نشسته

و به زمانی كه آزاد و رها بودم فكر كنم . می انديشم كه چرا به او اعتماد كردم به

كسی كه زبانش با دلش يكی نبود زبانش حرف دلش را نميزد و من به خاطر اعتماد

بی حد و اندازه ای كه به او داشتم او را در تك تك لحظه هايم كه با هيچ كس تقسيم

نكرده بودم شريك كردم اری با او عشق را تجربه كردم با يادش زيستم ولي بی او

خواهم مرد چون كه او  زندگی جديدی را با كس ديگری شروع كرد و مرا به

فراموشی سپرد.

گفتم نرو پرپر میشم گفتی میخوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم گفتی می خوام تنها باشم

گفتم حالا که پیر شدم گفتی که از تو سیر شدم

گفتم تمنا می کنم گفتی می خوام خوردت کنم

گفتم بیا بشکن تنو گفتی فراموش کن منو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 16:33  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

قصه ی من

از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد.

حقیقتی ساده از عشقی که او برای من به ارمغان آورد . او همانند باران بهاری

که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد وزندگیم

را درخشان ساخت و به دنیای خالی من مفهوم بخشید . بارها در تنهایی خود

می گفتم که او قلب مرا لبریز عشق خواهد کرد . او مرا با آوای فرشتگان و با

تخیلات نیالوده او روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار کرده آنگونه که هر

کجا می روم تنها نخواهم ماند با وجود او چگونه می توانم تنها باشم . راستی

این عشق تا چه هنگام دوام خواهد یافت . آیا می توان عمر عشق را با مبنای

روز و ساعت سنجید؟ اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او

نیازدارم . بارها خواستم راز دل را که در گوشه ی قلبم پنهان بود برایش فاش کنم

می خواستم بگویم دوستت دارم ولی هر بار که ازکنارم  می گذشت به او خیره

می شدم که شاید از نگاهم بخواند که او را دوست دارم ولی افسوس که بی اعتنا

ازکنارم عبور می کرد تا اینکه قلم به دست گرفتم تا برایش نامه ای بنوِِیسم

می خواستم بنویسم که ازاین همه غرور و بی اعتنایی  تو متنفرم ولی وقتی نامه ام

تمام شد با تعجب دیدم که نوشته ام دوستت دارم .

 

یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:6  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

بـیــا بـا هـــم بـاشـیـــم

نه به فــردايی پر از خاطره می انديشم نه به دنيايی پر از حادثه ، نه به خويش و نه

به عالم نه به پاييز و بهار نه به امواج پر از آينه می انديشم نه به اين بار گران نه

به اين آب روان نه به اين و نه به آن ، تنها به تو می انديشم نه به تخت و نه به

زينت نه به جان و نه به اين تن می انديشم گل من به تخت و زينت دل نبستم بر زمينت

نه به جان و نه به اين تن دل نبستم گل من با تو عاشقم هميشه تويی برگ و تويی

ريشه كردی اين ساده ی عاشق و دیونه ی خود تا هميشه که دیگه زندگی بی تو نمیشه

پس بیا با هم باشیم واسه همیشه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 14:35  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

نبينم

ای همه آرامشم قلب  پريشانت نبينم . چون شب خاکستری سر در گريبانت نبينم .

ای تو در چشمان من يک پنجره لبخند شاديت را همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم .

ای پر از شوق رهائی رفته تا اوج ستاره در ميان کوچه ها ، افتان و خيزانت نبينم .

مرغک عاشق کجا شور آواز قشنگت در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم .

تکيه کن برشانه ام ای شاخه ی نيلوفری ،اشک غمه بی تکيه گاهی را به چشمانت نبينم.

قصه دلتنگيت را خوبه من بگذار و بگذر ، گريه ی  درياچه ها را تا به دامانت نبينم .

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دلم تا که سيل اشک را بر گونه هایت نبينم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 12:11  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

دل بريدن ساده نيست

ساده می گم عزيزم ، دل بريدن ساده نيست . چشمهای مهربانت را نديدن ساده نيست .

از زمان رفتنت خورشيد را گم كرده ام ، ناله های ابر را هر شب شنيدن ساده نيست .

قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره ، ماه را از پشت يك ديوار ديدن هم ساده نيست .

بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دل فريب ، طعم تلخ اين جدايی را چشيدن ساده نيست .

باز هم آمده بهار اما هوا افسرده است . آه ؛ از دست زمستان هم رهيدن ساده نيست .

قلب من آتش گرفت از دوريت ، باران من ، ازدل آتش سوزان پريدن هم ساده نيست .

پادشاه قصر قلبم حكمران ، با شكوه ساده دل دادم و اين دل بريدن ساده نيست.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 14:19  توسط عاشق دل شکسته  | 

 

ای كاش

ای كاش جمله زيبای دوستت دارم بدون هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ای كاش از گفتن جمله دوستت دارم، از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم

ای کاش معشوق زعاشق طلب جان مي كرد تا هر بي سروپایی نام عاشق بر خود ننهد ؟

ای کاش همه عاشقان معشوق خود راتا سرحد پرستش مي پرستند

ای كاش چون پرتو خورشيد بهاری سحر از پنجره مي تابيدم و از پس

پرده ی لرزان حرير رنگ چشمان تو را مي ديدم

ای کاش تنها امیدزندگی ام می توانستم فراموشت کنم یاشبی چون آتش سوزانه دل ازنهیب سینه خاموشت کنم

ای كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی به او كه دوستش داريم هديه مي داديم

ای كاش، جمله دوستت دارم را به هوس آلوده نمي كرديم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 19:1  توسط عاشق دل شکسته  |